شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دنیی دون بیوفا هیچست شه دنیا و هم گدا هیچست دردی درد او خوری حیفست زانکه آن درد و این دوا هیچست شک ندارم که در همه عالم به جز از حضرت خدا هیچست نقش غیری خیال اگر بندی آن خیالت به نزد ما هیچست رو مجرد شو و خوشی میباش کدخدای در سرا هیچست سرمه چشم ماست خاک درش غیر از این سرمه توتیا هیچست بیریا یار نعمت الله شو رو رها کن ریا، ریا هیچست