شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوای درد دلای یار دردست بحمدالله که ما داریم در دست بیا و دردی دردش بماده که صاف عاشقانش درد دردست دلی کو کشته عشق است زنده است کسی کو مرده دردست مرده است بدادم دین و دل دردش خریدم چنین سودی بدین مایه که کرده است مرا مهری است در خاطر که خورشید بگرد سایه چترش چه گرد است اگر دردم نمیدانی نظر کن سرشک سرخ بین و رخ که زرد است کسی داند شفای درد سید که جامی از شراب درد خورده است