شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم مستش ترک عیاری خوش است زلف او هندوی طراری خوشست جان فدای عشق جانان کن روان گر تو را میلی به دلداری خوشست بر سر دار فنا بنشین خوشی زانکه اینجا جای سرداری خوشست دلبر ار صد جان به یک جو میخرد زود بفروشش که بازاری خوشست کار بیکاری است کار عاشقان کار ما میکن که این کاری خوشست سینه ما مخزن اسرار اوست او به دست آور که اسراری خوشست مجلس عشقست و ما مست و خراب خوش خراباتی و خماری خوشست گر گران باری مثال از بار یار بار یار ار میبری باری خوشست بنده سید شدم از جان و دل این سخن صدق است و اقراری خوشست