شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق جانان در میان جان خوشست راز دلدار از جهان پنهان خوش است درد بیدرمان او درمان ما در دلم این درد بیدرمان خوش است حال سودائی زلف یار من همچو زلفش میبرد سامان خوش است عشق و گنجی و دل ویرانهای آن چنان گنجی در این ویران خوشست جرعه دردی درد عشق او جان ما را داده جان آن خوش است حال دل با عشق دلبر خوش بود جان ما پیوسته با جانان خوش است نعمت الله مست و جام میبه دست جاودان در بزم سرمستان خوش است