شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر جفا میکند وفا آنست ور فنا میدهد بقا آنست نور چشم است و در نظر داریم نظری کن ببین بیا آنست درد دردش بنوش و خوش میباش دردمندی تو را دوا آنست قدمی تو در آ درین دریا طلبش کن که آشنا آنست هر که غیری ز شاه ما جوید نزد یاران ما گدا آنست به خرابات هر که فانی شد رند سرمست بینوا آنست هر که گردد غلام سید ما سید ملک دو سرا آنست