شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۲۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نعمت الله میر مستان است در خرابات میر مستان است در گلستان عشق رندانه گوئیا چون هزاردستان است عقل از اینجا برفت و عشق آمد موسم ذوق میپرستان است عهد بستیم با سر زلفش دل اگر بشکند شکست آنست در عدم خوش به تخت بنشستیم نزد اهل نظر نشست آنست چون ز هستی خویش نیست شدیم هستی اوست هرچه هست آنست دامن سید است در دستم جاودان بنده را به دست آنست