شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میر میخانه ما سید سرمستان است رنداگر میطلبی ساقی سرمستان است نور چشم است و به نورش همه را میبینم آفتابی است که در دور قمر تابان است چشم ما روشنی از نور جمالش دارد تو مپندار که او از نظرم پنهان است گر فروشند به صد جان نفسی صحبت او بخرای جان عزیزم که نگو ارزان است گنج اگر میطلبی در دل ما میجویش زانکه گنجینه او کنج دل ویران است دردی درد به من ده که خوشی مینوشم من دوا را چه کنم درد دلم درمان است رند مستی به تو گر روی نماید روزی نعمت الله طلب از وی که مرا جانان است