شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرچه خواهد میکند سلطان ما دل برد جان بخشد آن جانان ما دنیی و عقبی از آن و این و آن ما از آن او و او هم ز آن ما دردمندانیم و دردی میخوریم درد درد دل بود درمان ما عقل کل حیران شده در عشق او خود چه شد این عقل سرگردان ما هر که آمد سوی ما با ما نشست غرقه شد در بحر بیپایان ما رند سر مستی طلب از وی بجوی لذت رندی سر مستان ما بنده فرمان و فرمان میدهیم سید ما میبرد فرمان ما