شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شاه خودرائی است این سلطان ما جان فدای او و او جانان ما با دلیل عقل عاشق را چه کار حال ذوق ما بود برهان ما بحر ما را انتهائی هست نیست خوش درآ در بحر بیپایان ما عشق اگر داری به میخانه خرام ذوق ما میجو ز سرمستان ما قرص ماه و کاسه زرین مهر روز و شب بنهاده اندر خوان ما دل کبابست و جگر بریان ولی نعمت الله آمده مهمان ما