شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در هر چه نظر کردیم نقشی ز خیال اوست در آینه عالم تمثال جمال اوست گر آب حیات ماست در چشمه حیوان است مینوش که نوشت باد، کان عین زلال اوست هر ذره که میبینی خورشید در او پیداست ناقص نبود حاشا کامل به کمال اوست با ذات غنی او عالم همه درویشند سلطان و گدا یکسان، جائی که جلال اوست دل رفت سوی دریا ما در پی دل رفتیم از عقل مجو ما را بیرون ز خیال اوست این مجلس رندان است ما عاشق سرمستیم مخمور نمیگنجد اینجا چه مجال اوست گر ساقی سرمستان جامی دهدت بستان زیرا که میسید از کسب حلال اوست