شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جانم خیال شد به خیال خیال دوست دل بیقرار گشت به عشق وصال دوست هر کس به آرزوی جمالست در جهان مائیم و آرزوی خیال جمال دوست مهر منیر چیست شعاعی ز روی یار یا کیست ماه نو چو غلامی هلال دوست تا زنگ غیر ز آئینه دل زدودهام در آینه ندیدهام الوصال دوست مردم ندیدهاند و گر سرو راستین بر جویبار دیده ما چون هلال دوست ما را کمال نیست به خودای عزیز ما داریم ما کمال ولی از کمال دوست سید تو بار جان منه اندر وثاق دل کاین خانه جای رخت بود یا محال دوست