شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم ما روشن به نور روی اوست لاجرم من دوست میبینم به دوست دیدهای کو نور او بیند به او بد نبیند هرچه میبیند نکوست جام میارچه حبابستای پسر این کسی داند که او را آبروست گر هزار آئینه آید در نظر در همه آیینهها چشمم بر اوست اصل و فرع ما و تو هر دو یکی است تا نپنداری که این رشته دوتوست عشق سرمست است و دایم در حضور عقل مخمور است از آن در گفتگوست نعمت الله خرقه میشوید به می پاک شوید کار او این شست و شوست