شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل روان جان میدهد در عشق آن جانان ما گر قبولش میکند شکرانهها بر جان ما غرقه دریای بیپایان کجا یابد کنار ساحلش پیدا نباشد بحر بیپایان ما هرچه آید در نظر آئینه گیتی نماست روشنش بنگر که باشد نور آن جانان ما جان حیات جاودان از عشق جانان یافته عشق اگر داری طلب کن ذوق جاویدان ما مجلس عشقست و رندان مست و ساقی درحضور ساغر مینوش کن شادی سرمستان ما سینه بیکینه ما مخزن اسرار اوست گنج اگر خواهی بجو گنج دل ویران ما نعمت الله رند و سرمست است و جام میبه دست میبرند آن میدهد این سید رندان ما