شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میخانه دل طرب سرائیست خوش بارگهی و خوب جائیست گویند سرخوشیست در وی هر دم او را ز نو نوائیست آراستهاند خلوت دل گویا که سرای پادشاهیست میدر قدح است و عشق در دل آبی است لطیف خوش هوائیست دل جام جهان نمای عشق است یا رب که چه شخص خودنمائیست هر چیز که دیده دید دل خواست مشکل حالی عجب بلائیست جانم به فدای نعمت الله کز صحبت او مرا صفائیست