شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در دل هر که عشق جانان نیست مرده دانش که در تنش جان نیست عاشق زلف و روی معشوقم التفاتم به کفر و ایمان نیست در خرابات چون من سرمست هیچ رندی میان رندان نیست ای که درمان درد میجوئی خوشتر از درد درد درمان نیست حالتی دیگر است مستان را تو ندانی اگر تو را آن نیست نور چشم است و در نظر پیداست روشنش را ببین که پنهان نیست هر که کفران نعمت الله کرد در همه مذهبی مسلمان نیست