شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۳۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق را با کفر و ایمان کار نیست عشق را با جسم و با جان کار نیست عشق درد درد میجوید مدام عشق را با صاف درمان کار نیست عشقبازی کار بیکاران بود همچو کار عشقبازان کار نیست عشق را با میپرستان کارهاست عشق را با غیر ایشان کار نیست عشق میبندد خیال این و آن عشق را با این و با آن کار نیست عقل مخمور است و هم مست وخراب زاهدش در بزم رندان کار نیست نعمت الله باده مینوشد مدام با کس او راای عزیزان کار نیست