شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرد و خاک ما روان بر باد رفت بنده زین گرد و غبار آزاد رفت جان ما هرگز غم دنیا نخورد لاجرم او از جهان دلشاد رفت عاشق سرمست آمد سوی ما عاقل مخمور بیبنیاد رفت یوسف مصری خوشی با مصر شد یار بغدادی سوی بغداد رفت یاد میکردم بهشت جاودان روی او دیدم بهشت از یاد رفت داد بخشد هر چه او بخشد به ما تا نپنداری به ما بیداد رفت گر دمی بیسید خود بودهام حسرتی داریم کان بر باد رفت