شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به خرابات مغان بیسر و پا خواهم رفت دردمندانه به امید دوا خواهم رفت باز زنار سر زلف بتی خواهم بست من سودا زده در دام بلا خواهم رفت گنج در گوشه میخانه سرمستان است از چنین جای خوشی بنده کجا خواهم رفت چون سر دار فنا دار بقا میبخشد عاشقانه به سردار فنا خواهم رفت میروم تا به سراپرده او مست و خراب بر در عاقل مخمور چرا خواهم رفت به امیدی که مگر خاک در او گردم میل دارم که چه بادی به هوا خواهم رفت ای که گوئی به کجا میرود این سید ما از خدا آمده بودم به خدا خواهم رفت