شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور چشم عالمی بر دیده ما جا گرفت این چنین نور خوشی در جای خود مأوا گرفت سوخته میخواست تا آتش زند در جان او از میان سوختگان خویشتن ما را گرفت عقل مخمور است و ما مست و خراب افتادهایم در چنین وقتی نباشد عقل را بر ما گرفت ملک دل بگرفت عشقش غارت جان میکند ترک سرمستی درآمد این ولایتها گرفت مبتلائیم و بلا را مرحبائی میزنیم زانکه از بالای او این کار ما بالا گرفت تا به دست زلف او دادم دل سودا زده چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت در سرابستان میخانه حضوری دیگر است لاجرم سید حضوری یافت آنجا جاگرفت