شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شهرت ذوق ما جهان بگرفت از مکان رفت و لامکان بگرفت قول مستانهای که ما گفتیم دل عاشق به جان روان بگرفت هر کجا عارفی است در عالم این معانی از آن بیان بگرفت مطرب ما ترنمی فرمود خرقه جمله عاشقان بگرفت خوش نگاری گرفتهام به کنار او مرا نیز در میان بگرفت مدتی عقل بود همدم ما دل ما عاقبت از آن بگرفت عشق سید گرفت سخت وجود پادشه ملک جاودان بگرفت