شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در کوی خرابات نشستم به سلامت سر حلقه رندانم و فارغ ز ملامت خوش خانه امنی است بیائید و ببینید مستان همه خوش ایمن و یاران به سلامت زین خلوت میخانه به جائی نتوان رفت نه یک دو سه روزی نروم تا به قیامت هر کس که ازین مجلس ما روی بتابد جاوید ندیمش نبود غیر ندامت گر زاهد مخمور مرا قدر نداند بسیار عزیزم بر رندان به کرامت هر ذره که بینی به تو خورشید نماید روشن نتوان دید نظر کن به تمامت خوش جام حبابیست که پرآب حیاتست مینوش و غنیمت شمر آن جام مدامت اعیان چو همه صورت اسمای الهند نامی طلبای خواجه که نامی است به نامت گر بنده سید شوی و یار حریفان سلطان جهان یار شود بلکه غلامت