شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مستیم و خرابیم و گرفتار خرابات سرگشته در آن کوچه چو پرگار خرابات هر کس پی کاری و حریفی و ندیمی ما را نبود کار به جز کار خرابات سر حلقه رندان سراپرده عشقیم هم صحبت ما خدمت خمار خرابات از عقل مجو صورت میخانه معنی از ما طلبای یار تو اسرار خرابات در زمزمه مطرب عشاق کلامم حیران شدهات بلبل گلزار خرابات از غیرت آن شاهد سرمست یگانه دیار نمیگنجد در دار خرابات ایام به کام است و حریفان به مرادند از بندگی سید سردار خرابات