شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چیست عالم شبنمی از نهر ما کیست آدم عارفی در شهر ما هرکجا بکری است در دار وجود از سر مهر آمده در مهر ما دهر جز نقش خیالی بیش نیست بگذر از دهر و طلب کن دهر ما عقل زهر استای پسر با زهر عشق زهر بگذار و بجو پازهر ما رحمت ما بر غضب پیشی گرفت لطف ما مستور کرده قهر ما غیر ما در نهر ما دیگر مجو خود کجا غیری بود در نهر ما نعمت الله نعمتی دارد تمام جمع کرده این همه از بهر ما