شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۴۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمر بیاو که بر سر آری هیچ جان که بیعشق او سپاری هیچ همه عالم عدم بود بیاو به عدم میروی چه آری هیچ هر خیالی که نقش میبندی گر نه آن نقش او نگاری هیچ یار کز جور یار بگریزد باشد آن یار هیچ و یاری هیچ عشق میباز و جام می مینوش به از این کار، کار داری هیچ دولت وصل او دمی باشد آن دم ار ضایعش گذاری هیچ نعمت الله حریف رندان است گر تو بیچاره در خماری هیچ