شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترک چشم مست او دلها به غارت میبرد جان فدای او که جان ما به غارت میبرد ملک دل بگرفت و نقد و نسیه را هر کس که دید ترکتازی میکند آنها به غارت میبرد عاشقیم و ما به عشق او اسیر افتادهایم بنده فرمانیم اگر ما را به غارت میبرد گر دل ما میبرد شکرانهاش بر جان ماست جان رها کردیم دل را تا به غارت میبرد بر سر بازار اگر شخصی دکانی مینهد دکه ویران میکند کالا به غارت میبرد فتنه دور قمر بنگر که چون پیدا شده آمده تنها و تنها را به غارت میبرد نعمت الله هر چه دارد در نهان و آشکار یا به حکمت میستاند یا به غارت میبرد