شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرکه باشد بنده او درجهان سلطان شود خوش بود جانی که مقبول چنان جانان شود روی او در دیده ما آفتاب روشن است این چنین نوری کجا از چشم ما پنهان شود هرچه آید در نظر نقش خیال او بود لاجرم در حسن خوبان عقل ما حیران شود ما ز دریائیم و با ما هر که بنشیند دمی گر چه باشد قطرهای در بحر ما عمان شود مشکل حل است و حل مشکلات عالمست حل این مشکل تو را در مجلس رندان شود گنج معنی هر که میخواهد بیاید همچو ما عارفانه ساکن کنج دل ویران شود نعمت الله حاصل عمر حیاتستای عزیز خوش بود گر حاصل عمر عزیزت آن شود