شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به عشق چهره لیلی دل بیچاره مجنون شد به بوی سنبل زلفش دماغ عقل مفتون شد چو بلبل درگلستان سر کویش همی نالم ازآندم کز غم عشقش دلم چون غنچه پرخون شد همی گویم که درد دل به وصل او دوا سازم ولی میبینم ازهجرش که دردی دیگر افزون شد سر زلف سیه دیدم شدم شیدا و سودائی ندانم تا دل مسکین در آن دام بلا چون شد بروای عقل از عاشق مجو رأی خردمندی که عشقش در درون آمد ز خلوت عقل بیرون شد بیاور ساقیا جامی که مستم توبه بشکستم بگو مطرب نوائی خوش که لیلی باز مجنون شد چرا گوئی دل از دستت نباید دادای سید مکن عیب من بیدل که کار از دست بیرون شد