شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خرم آن دل که شود محرم اسرار شما دلخوش آن کس که بود عاشق دیدار شما همت قاصر اگر میطلبد حور و قصور همت عالی ما هست طلبکار شما چشم من روی شما هم به شما میبیند دیدهام نور خداوند ز انوار شما دو جهان را بفروشیم به یک جرعه می گر خریدار بود بر سر بازار شما بزم عشقست شما عاشق و ما مست و خراب تا ابد لطف خدا باد نگهدار شما جان چه باشد که کنم در قدمت ایثارش قاصرم گر همه عالم کنم ایثار شما نعمت الله ز خدا وصل شما میخواهد هست امیدش که رسد باز به دیدار شما