شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به کام ما بود عالم اگر او یار ما باشد چنین دولت نمیدانم در این عالم که را باشد در خلوتسرای او بهشت جاودان ماست چه خوش ذوقی که رندان را در این خلوتسرا باشد خراباتست و ما سرمست و ساقی جام میبر دست ز میتوبه در این حالت به نزد ما خطا باشد بیا و دردی دردش به دست دردمندان ده که درد درد او ما را به از صاف دوا باشد به تیغ عشق اگر کشته شوی چون ما غنیمت دان که جانت زنده جاوید و جانان خونبها باشد ز نور آفتاب او همه عالم منور شد نمیبینیم یک ذره که بینور خدا باشد به جان سید عالم که بنده بنده جانیست از آن شد هرکه میبینی گدای این گدا باشد