شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۷۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشق آن است که معشوق به جان میجوید میرود بیسروپا گرد جهان میجوید همچو مجنون همه جا لیلی خود میطلبد همه لیلی طلبد وز همگان میجوید میکند دلبر سرمست مرا دلجوئی بیتکلف دل من نیز چنان میجوید عارف از اول و آخر چو خبر میجوید ظاهر و باطن و پیدا و نهان میجوید هر کسی آنچه طلب میکند ار داند باز دامن خویش به دست آرد و آن میجوید رسته از نام و نشان، نام و نشان جوید نه رسته از نام و نشان، نام و نشان میجوید نعمت الله ز خدا از سر اخلاص مدام صحبت ساقی سرمست مغان میجوید