شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقی ز کرم نواخت ما را خمخانه بریخت بر سر ما ما جام و بر آب چون حبابیم دریاب ز ما و ما ز دریا عشقست که هیچ جا ندارد هر جا میجو تو جای بیجا در دیده مست ما توان دید آن نور ولی به چشم بینا آئینه از او وجود دارد او نیز به آینه هویدا با شمع جمال او چه باشد پروانه عقل بیسر و پا رندیم و حریف نعمت الله هرگز نکنیم توبه حاشا