شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۷۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آب چشم ما به هر سو رو نهاد اشک خون آلود ما بر رو نهاد جز خیال روی او نقشی ندید دیده ما تا نظر را برگشاد تا ببوسد خاک پایش آفتاب بر سر کویش رسید و سر نهاد داد ساقی داد سرمستان تمام زاهد مخمور را جامی نداد ای که گوئی عقل استادی خوشست عقل مزدور است و عشقش اوستاد لحظهای بیاو نمیخواهیم عمر جان ما بیعشق او یک دم مباد نعمت الله رفت یاد او به خیر یاد بادا نعمت الله یاد باد