شاهدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاهدی . [ هَِ ] (حامص ) شاهد بودن . حسن . زیبایی . (یادداشت مؤلف ). دلبری . شوخی . شوخ و شنگی : نشاید شاهدی را کرم پیله که بیش از چشم و ابرویی ندارد. خاقانی . چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زید در شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من . خاقانی . بسعی ماشطه اصلاح زشت نتوان کرد چنانکه شاهدی از روی خوب نتوان سود. سعدی . این دلبری و خوبی در سرو و گل نروید وین شاهدی و شوخی در ماه و خور نباشد . سعدی . آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش هر چه کند به شاهدی کس نکند ملامتش . سعدی . کسی رانظر سوی شاهد رواست که داند بدین شاهدی عذر خواست . سعدی . ◄ شیرینی : رطب از شاهدی و شیرینی سنگها میزنند بر شجرش . سعدی .
شاهدی . [ هَِ ] (ص نسبی ) منسوب است به شاهد که نام بعضی از اجداد است . (از انساب سمعانی ).
شاهدی . [ هَِ ] (اِخ ) نام اجدادی ابواسحاق ابراهیم بن عبدالوهاب بن احمدبن خلف بن شاهد نسفی شاهدی است . و در ٤١٣ هَ . ق . در شهر کش درگذشته است . (لباب الانساب ج ٢ ص ٨).