شاهرخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاهرخ . [ رُ ] (ص مرکب ) (مرکب از: شاه + رخ ) دارای رخساری چون شاه . شاه منظر. شاه سیما. که رخسارش همانند رخسار شاه است . (از فرهنگ نظام ). بدیدار چون شاه . شکوهمند : و فرزین چرخ که ماه خوانند به شاهرخ از جمشید فلک که خورشید گویند کلاه برد. (تاریخ طبرستان ). نهانش همیداشت تا هفتسال یکی شاهرخ گشت با فر و یال . فردوسی . ◄ (اِ مرکب ) نام دو مهره ٔ شطرنج . (بهار عجم ) (آنندراج ). «شاه » نام یکی از مهره های شطرنج است و «رخ » نام مهره ٔ دیگری است . ◄ شه رخی که در شطرنج میباشد و آن کشت دادن است بحریف بطرزی که ضرب بررخ او نیز واقع شود. (غیاث اللغات ). ♦ شاهرخ خوردن ؛ آن است که کشت به شاه برسد که بضرورت از آنجا برخیزد و حریف رخ را بزند. (بهار عجم ) : نیست جم ورنه خجلتی میبرد شاهرخ کو که شاهرخ می خورد. ظهوری . ♦ شاهرخ زدن ؛ کشت دادن به حریف مهره ٔ شطرنج را : نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد. حافظ. ◄ کرگدن . (ناظم الاطباء). اما این معنی جای دیگر دیده نشد.
شاهرخ . [ رُ ] (اِخ )پسر امیر تیمور گورکان . رجوع به شاهرخ میرزا شود.