شاهرگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاهرگ . [ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان دولت خانه بخش حومه ٔ شهرستان قوچان . دارای ٩٢٠ تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آن غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
شاهرگ . [ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان بخش فیض آباد محولات شهرستان تربت حیدریه . دارای ١٠٥ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات و پنبه . شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
شاهرگ . [ رَ ] (اِ مرکب ) رگ جان که بتازی حبل الورید گویند. (بهار عجم ) (آنندراج ). دو رگ درشت گردن . شهرگ . (یادداشت مؤلف ) : مریض عشق چون نبضی که بندد تسمه فصادش کمر بندد بخون خویشتن تا شاهرگ دارد. تأثیر (از بهار عجم ). وتین . ورید. ودج . فریصه . در تداول عامه گویند: تا شاهرگم می جنبد فلان کار را نخواهم کرد، یعنی تا زنده ام . اگر شاهرگم را بزنند فلان کار نکنم ؛ بکردن آن کار هیچگاه تن درندهم . ♦ پرشدن شاه رگهای کسی ؛ سخت در غضب شدن . (یادداشت مؤلف ).