شاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) بز نر، تکه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) بز نر، تکه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاک . [ شاک ک ] (ع ص ) گمان کننده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). شک کننده و گمان برنده . (غیاث اللغات ). مرتاب . نقیض متیقن . مریب . گمانمند. (مهذب الاسماء). متردد میان نقیضین بدون ترجیح یکی بر دیگر : هر آینه که یقین باشد آنچه گفت مرا یقین شناسم و در گفت او نباشم شاک . سوزنی . ◄ مرد باسلاح تمام . (از منتهی الارب ). رجل شاک فی السلاح . (از اقرب الموارد) (از غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). باسلیح . تمام سلاح . زیناوند: شاکی ؛ مرد با سلاح تمام یعنی سلحدار و سپاهی . ج، شُکّاک : قوم شکاک فی الحدید؛ ای غارقون فی السلاح . (اقرب الموارد) (غیاث ). ◄ مرد باسلاح تند و تیز: رجل شاک السلاح ؛ مرد با سلیح تیز چالاک . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). مرد با سلاح تیز و چالاک . (آنندراج ). ◄ در نیزه کشنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شتر لنگان و خمیده در راه رفتن : بعیر شاک ؛ شترلنگان و خمیده . (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). اشتری لنگ . (مهذب الاسماء). ◄ (اِ) آماس گلو که بیشتر کودکان بدان مبتلا شوند.(از متن اللغة) (از اقرب الموارد). منتفخ و ورم کرده و آماس دیده . (ناظم الاطباء).
شاک . [ ک َ ] (هندی، اِ) طبق روایت بشن پران نام درختی باشد. (ماللهند بیرونی ص ١١٧).
شاک . (پسوند) ظاهراً بصورت مزید مؤخری در کلمه ٔ چمشاک آمده است و یا آنکه چمشاک صورتی از چمشک، مبدل چشمک است .