شاکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کِ) [ ع. ] (اِفا.) شکرکننده، سپاسگزار، ج. شاکرین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کِ) [ ع. ] (اِفا.) شکرکننده، سپاسگزار، ج. شاکرین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاکر. [ ک ِ ] (اِخ ) بطنی است از قبیله ٔ بنی زهیر و از القاب جذام از قحطان باشند و این قبیله با قبیله ٔ شواکر عقبه فرق دارد. (از معجم قبائل العرب از نهایة الارب قلقشندی ).
شاکر. [ ک ِ ] (اِخ ) ابن مغامس بن محفوظبن صالح شقیر. داستان نویس و متولد بسال ١٢٦٦ و متوفی در سال ١٣١٤ هَ . ق . وی در لبنان بدنیا آمد و نگارش فصلهای بسیاری از دائرة المعارف بستانی بعهده ٔ او بوده . مجله ٔ «کنانة» را در مصر انتشار داده است . نیز او راست : لسان غصن لبنان در نقد اغلاط نویسندگان و اسالیب العرب فی صناعة الانشاء و مصباح الافکار و ترجمه ٔ آثار الامم از فرانسه بعربی . (از اعلام زرکلی چ ١ ج ٢ ص ٤٠٣).
شاکر. [ ک ِ ] (ع ص ) سپاس دارنده . سپاسگزار. شکرکننده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (برهان قاطع) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). سپاسدار. (دهار). مقابل کفور. ج، شُکَّر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). نیکی شناس . آنکه در مقابل احسان دیگری ثنا گوید : شاکر نعمت نبودم یافتی تا زمانه زد مرا ناگاه کوست . بوشعیب (از لغت فرس اسدی ). ایشان ایمن وشاکر بازگشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٨). ذاکر وشاکر باشد ببر رب علیم . (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٩). نعمت بسیار داری شکر از آن بسیارتر نمعت افزونتر شود آن را که او شاکر بود. منوچهری . و آنگهی گویی من از شاه جهان شاکر نیم گرنه نیک آید از این شه، رخت رو بربند هین . منوچهری . حاجیان آمدند با تعظیم شاکراز رحمت خدای رحیم . ناصرخسرو. شاکر انعام حق باش ای سنایی روز و شب تا چو بی شکران نگویندت فهم لایشکرون . سنایی . زانهمه ریزه خوران یک کس نیست شاکر جود فراوان اسد. خاقانی . شاکرم از عزلتی که فاقه و فقرست فارغم از دولتی که نعمت و نازست . خاقانی . زنده کردم سخن ار شاکرمن شد چه عجب که ز عازر صفت شکر مسیحا شنوند. خاقانی . شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم . سعدی . عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده ٔ احسان بودم . سعدی . همچنین در زمره ٔ توانگران شاکرند و کفور. (گلستان سعدی ). حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم . حافظ. ◄ شاکد. (اقرب الموارد). رجوع به شاکد شود. ◄ (اِخ ) نامی است از نامهای باری تعالی ومعنی آن پاداش دهنده ٔ بندگان بر اعمال ایشان، یا بر عمل قلیل جزای جزیل دهنده . (منتهی الارب ). ♦ شاکِرُ لِِنعمَتِه ؛ (الَ ...) (بمعنی سپاسدارنده ٔ نعم الهی ). یکی از القاب ولیعهد حکم المستنصرباﷲ است و در یکی از نصوص قرطبه بسال ٣٥٨ هَ . ق . ثبت گردیده است . (از الالقاب الاسلامیة). ۩ مؤلف القاب الاسلامیة گوید لقب نورالدین باشد در نصی که در مسجد اقصی «بیت المقدس » بتاریخ ٥٦٤ هَ . ق . ثبت گردیده . ولی معلوم نیست که منظور مؤلف کدام نورالدین باشد و لقب مزبور بحکام و فرمانروایانی داده میشد که پرهیزگار و با تقوی بوده اند و در حقیقت اینگونه القاب چون : «العبد الفقیرالی رحمة اﷲ و الخاضع لهیبته و الشاکر لنعمته » اشاره به خشوع فرمانروا در برابر قدرت خدای تعالی باشد. (از القاب الاسلامیه حسن پاشا ص ٣٥١).
واژگان فارسی سره واژهدان
سپاسدار، ستایشگر، سپاسگزار، سپاسدار، چاکر، بجا آورنده
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه