شاگردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاگردی . [ گ ِ ] (حامص ) مقابل استادی . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). عمل شاگرد. تلمذ : چو بشنید بوراب از او داستان بشاگردیش گشت همداستان . فردوسی . بشاگردیش هر که دلشاد بود دل و دانش و دینش آباد بود. اسدی . که کرد از خاطر خواجه مؤید در حکمت گشاده بر تو یزدان . ناصرخسرو. کسی را کش بشاگردی بشاید بشاگردی نشایند اوستادان . ناصرخسرو. بشاگردی هر آنکو شاد گردد بود روزی که هم استاد گردد. ناصرخسرو. مملکت شاد شد بشاگردی تا تو سر برزدی باستادی . مسعودسعد. عالم و عامل بدرگاه تو روآورده اند این بشاگردی کند اقرار و آن بر چاکری . سوزنی . ♦ به شاگردی رفتن ؛ نزد استادی به تحصیل رفتن . به تلمیذی رفتن . متعلم شدن در مکتب استاد : بنزد مرکبش چون تیز گردد به شاگردی رَوَد باد شمالا. عنصری . ◄ (ص نسبی، اِ) شاگردانه . (برهان قاطع) (بهار عجم ). رجوع به شاگردانه شود. ◄ (حامص ) پایکاری چون تحصیلدار بجایی آید و زر ازمردم تحصیل کند و بتحصیلدار دهد. (از برهان ذیل پاکار و پایکار) : بنده غریب است میان این قوم و رسم این خدمت نمیشناسد وی را همین شاگردی و پایکاری صوابتر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٠). ◄ (اِ مرکب ) اهل کارخانه ٔ امرا و سلاطین . (برهان قاطع). شاید همان اطرافیان شاه و درباریان باشد. رجوع به شاگرد و شاگردپیشه شود. ◄ (حامص ) سعی و کوشش در تحصیل . (ناظم الاطباء).