شایان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شایان . (نف ) صفت فاعلی از شایستن یا شاییدن . بمعنی شاینده . لایق وسزاوار و درخور. (برهان قاطع). لایق و سزاوار. (فرهنگ جهانگیری ). سزاوار. (آنندراج ). شایسته . (فرهنگ رشیدی ). شایسته و درخور. (فرهنگ نظام ). شایگان و سزاوارو لایق و شایسته و مناسب و پسندیده و درخور. (ناظم الاطباء). اندرخورد. ازدر. درخور. زدر. فراخور. (از شرفنامه ٔ منیری ). زیبا. (شرفنامه ٔ منیری ) : کسی را جز از تو نخوانند شاه که شایان تاجی و زیبای گاه . فردوسی . سرو را طارم ازرق در و درگاه تو باد کمر جوزا شایان کمرگاه تو باد. سیدحسن غزنوی . بدشواریت یار شایان بود به آسانیت خود فراوان بود. امیرخسرو. کاشکی از من فراغی حاصل آمدی و کاری را شایان توانمی برد. (کلیله و دمنه ). گل که شایان باد بود رسید آمدن وعده داده بود رسید. محمدبن نصیر. اینکه کلمه را به معنی بسیار خوب و بسیار اعلی و نظایر آن به کار می برند، غلط است . (یادداشت مؤلف ). ◄ مخفف شایگان . هر چیز خوب، خواه لایق پادشاه باشد و خواه امرا. (برهان قاطع). هر چیز خوب که لایق پادشاه و جز آن بود. (ناظم الاطباء). ◄ ممکن . که در مقابل واجب باشد. (برهان قاطع). این کلمه در پارسی باستان ترجمه ٔ لفظ ممکن الوجود است زیرا که واجب را بایست گویند و ممتنع را نابایست خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا). ممکن ضد واجب . (ناظم الاطباء). ◄ روا که بعربی جایز گویند. (برهان قاطع). روا و جایز و شرعی و موافق شرع و مباح مقابل حرام . (از ناظم الاطباء). ◄ مقدور. ◄ حادث و عارض . ◄ مفت و رایگان . (ناظم الاطباء). اما سه معنی اخیر جای دیگر دیده نشد.