شبانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبانی . [ ش ُ / ش َ ] (حامص ) کار شبان . عمل شبان . چوپانی . حفاظت گوسفندان . شغل چوپان : بدو گفت بهرام کاندر جهان شبانی ساسان نگردد نهان . فردوسی . شنیدم که موسی عمران ز اول به پیغمبری اوفتاد از شبانی . منوچهری . اگر هرگز ز گرگ آید شبانی ز تو آید وفا و مهربانی . (ویس و رامین ). موسی ازبهر صفورا کند آتش خواهی و آن شبانیش هم ازبهر صفورا بینند. خاقانی . یک چند چون سلیمان ماهی گرفت و اکنون چون موسی از شبانی گشتش بره مسخر. خاقانی . شبانی پیشه کن بگذارگرگی مکن با سربزرگان سربزرگی . نظامی . کنون شبانی عدلش بدان مثابه رسید که شیر بره ز پستان شیر غاب دهد. ابن یمین . ♦ شبانی دادن ؛ نگهبانی گوسفند و رمه را به کسی سپردن . کسی را چوپان کردن : پیمبر شبانی بدو داد از امت به امر خدا این رمه ٔ بیکران را. ناصرخسرو. هیچکسی گرگ را نداده شبانی . ادیب صابر. ♦ شبانی کردن ؛ چوپانی کردن . گله چراندن . گوسفندچرانی : موسی (ع ) که بدان وقت که شبانی میکرد یک شب گوسفندان را سوی حظیره میراند. (تاریخ بیهقی ص ٢٠١ چ ادیب ). ای مسکین حجت خراسان بر خوک رمه مکن شبانی . ناصرخسرو. چونان که چو بز بهتر و فربه تر گردد ازبهر طمع بیش کند مردشبانیش . ناصرخسرو. ◄ (ص نسبی ) منسوب به شبان . چوپانی .
شبانی . [ ش َ نی ْی ] (ع ص ) سرخ روی و سرخ سبلت . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). مرد سرخ روی و میگون . (منتهی الارب ). مرد سرخ روی سرخ بروت . (ناظم الاطباء). اُشبانی . (اقرب الموارد).
شبانی . [ ش َ ] (اِ)یک قسم پولی که وزن آن هفت درم است . (ناظم الاطباء).نام گونه ای درمی بوده است در سلابور هند. (حدود العالم ). و ظاهراً مصحف شیانی است . رجوع به شیانی شود.