شباک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شباک . [ ش ُب ْ با ] (ع اِ) گیاهی است مانند گیاه دلبوث و شیرین تر از آن . (منتهی الارب ). گیاهی است چون دلبوث . (از اقرب الموارد) (از آنندراج ). ◄ هرچه از نی و مانند آن که در هم نهاده باشند بر صنعت بوریاها. شباکه، یک پاره از آن . (منتهی الارب )(از اقرب الموارد) (از آنندراج ). ◄ دوالهای در هم آمده میان چوبهای کج محمل . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). ◄ پنجره که در آن چوبها یا آهنهای برهم نهاده نصب کنند چون خمیدگی های محملها، ازتداخل و در هم آمدن پوست بزغاله . ج، شبابیک . (از اقرب الموارد). رایته ینظر من الشباک ؛ او را دیدم که از پنجره نگاه میکرد. (از اقرب الموارد) : نور روی یوسفی وقت عبور درفتادی در شباک هر قصور. مولوی . ◄ دام . آنچه از چوب و آهن و جز آن بر شکل دام سازند و به جایی نصب کنند. (منتهی الارب ). دام شکارگر. (از اقرب الموارد). ◄ شکارگران . گویا جمع شابک است چون قاری و قراء. گویند: رایت الشباک علی الماء؛ دیدم که ایشان شکارگرانند با دام . (از اقرب الموارد).
شباک . [ ش ُب ْ با ] (اِ) قبه ٔ شباک ؛ قبه ای بوده است مشبک و خلیفه گاه بیعت بر کرسی می نشست و در بیرون منبری می نهادند و وزیر بر منبری میشد و استادالدار به یک پایه زیرتر و از مردمان برای خلیفه بیعت می ستدند. (از یادداشت مؤلف ). رجوع به استادالدار و استاذالدار شود.
شباک . [ ش َب ْ با ] (ع اِ) سوراخ گنده . (غیاث اللغات ). ظاهراً به معنی پنجره است .