شبروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبروی . [ ش َ رَ ] (حامص مرکب ) عمل شبرو. سیر در شب . رفتن به هنگام تاریکی جهان پس از غروب کردن خورشید: دَلَج ؛ شبروی اول شب است و دَلجَة؛ شبروی آخر شب . (منتهی الارب ) : شبروی کرده کلنگ آسا همه شاهین دلان چون قطا سیمرغ را از آشیان انگیخته . خاقانی . ♦ لباس شبروی ؛ لباس و جامه که دزدان یا عیاران یا آنان که خواهند به شب کارهای شگرف کنند و ناشناس مانند به تن کنند : امیرارسلان گفت : پدر یک دست لباس شبروی میخواهم . (امیرارسلان چ محجوب ص ١٤١).