شبک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش بْ) (اِ.) دوک، ریسه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] (مص م.) درآمیختن، به یکدیگر در آوردن چیزی را.
(ش بْ) (اِ.) دوک، ریسه.
(شَ بَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- دام صیاد. ۲- دندانههای شانه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبک . [ ش َ ] (ع مص ) منصرف شدن از کاری . (ذیل اقرب الموارد). ◄ در هم شدن و داخل شدن چیزی در چیزی دیگر. (از اقرب الموارد). درآمیختن و به یکدیگر درآوردن . (منتهی الارب ): شبکت اصابعی بعضها فی بعض ؛ انگشتانم را در یکدیگر داخل کردم . (از اقرب الموارد). ◄ در هم شدن و مخلوط شدن امور در یکدیگر و اشتباه وخلط گردیدن آنها. (از اقرب الموارد). ◄ درآمیختن ظلمت و تاریکی . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ نیک ظاهر شدن ستارگان . (از ذیل اقرب الموارد). ◄ درهم شدن ستارگان در یکدیگر از بسیاری آنچه نمایان شده است . (از ذیل اقرب الموارد).
شبک . [ ش َ ب َ ] (اِخ ) (ذو...) آبی است به حجاز به بلاد بنی نصربن معاویه . (منتهی الارب ). رجوع به ذوشبک شود.
شبک . [ش ِ ] (اِخ ) (بنو...) نام بطنی است . (منتهی الارب ).