شبیخون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبیخون . [ ش َ ] (اِ مرکب ) تاختن به شب هنگام بر دشمن . حمله کردن بر دشمن در شب . در تکلم با لفظ زدن استعمال می شود و در شعر با کردن هم صحیح است . (فرهنگ نظام ). به معنی شبخون است و آن تاخت بردن باشد بر سر دشمن چنانکه غافل و بی خبر باشد. (برهان ). کلمه ٔ شبیخون با لفظ آوردن و بردن و کردن و زدن و ریختن و خوردن و آمدن و چکیدن مستعمل است . (آنندراج ) : کسی کو گراید به گرز گران شبیخون نجویند گندآوران . فردوسی . کسی کو بلاجوی گردان بود شبیخون نه آیین مردان بود. فردوسی . شبیخون نه کار دلیران بود نه آیین مردان و شیران بود. فردوسی . شبیخون بود پیشه ٔ بددلان از این ننگ دارند جنگی یلان . اسدی . ز بدخواه در آشتی ساختن بترس از شبیخون و از تاختن . اسدی . روز و شب از آرزوی جنگ و شبیخون جز سخن جنگ بر زبان نگذاری . فرخی . از شبیخون و کمین ننگ آید او را روز جنگ دوست دارد جنگ لیکن بی شبیخون و کمین . فرخی . شبیخون خدایست این بر ایشان چنین شاید بلی، ز ایزد شبیخون . ناصرخسرو. با تو فلک به جنگ و شبیخون است پس تو چه مرد جنگ و شبیخونی . ناصرخسرو. دل حاسدانت شود خون ز حسرت چو آید ز قهرت بر ایشان شبیخون . سوزنی . صبحگاهی کز شبیخون ران کشان تیغ چون خور خونفشان خواهد نمود. خاقانی . سر زلف تو خون باد از پی آنک همه کارش شبیخون مینماید. عطار. پنجه ٔ چوبین به حسرت می نهد بر روی خاک تا شبیخون خزان بر نوعروس تاک ریخت . طالب آملی . ♦ به شبیخون رفتن ؛ به تاختن رفتن بر سر دشمن در شب : پس اعدا به شبیخون برود دولت شاه گر زمانی به طلب او سوی اعدا نشود. منوچهری . ♦ شبیخون آوردن ؛ تاختن آوردن به شب بر سر کسی : چون دردتو بر دلم شبیخون آورد دندانت موافق دلم گشت به درد. خاقانی . دلیر بر سر نخجیر دل شبیخون آر نفس بدزد که این صید رارمیدن نیست . طالب آملی . ♦ شبیخون بردن ؛ تاختن بردن به شب : هم از کنده و چاه پوشیده سر بپرهیز و آسان شبیخون مبر. اسدی . بر سرش ناگهان شبیخون برد گرد بالای هفت گردون برد. نظامی . ینال تگین بر طلیعه ٔ او شبیخون برد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٥). اگر خفیه ده دل به دست آوری از آن به که صد ره شبیخون بری . سعدی . اگر کفر زلفش شبیخون برد ورع کی سر خویش بیرون برد. ظهوری . ♦ شبیخون جستن ؛ جویای تاختن به شب بودن : شبیخون نجویند گندآوران کسی کو گراید به گرز گران . فردوسی . ♦ شبیخون زدن ؛ شبیخون بردن . شب هنگام بر دشمن تاختن به قصد کشتار و تاراج کردن : گفت این آن کس است که بر جان عزیزان شبیخون زند. (قصص الانبیاء ص ٢٤٣). باد شمال ... بر بوزینگان شبیخون زد. (کلیله و دمنه ). خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد. سعدی . زند بر حسن لیلی گر شبیخون بگیرد چاشنی از شور مجنون . تأثیر. ♦ شبیخون ساختن ؛ ساز شبیخون کردن : صبح است گلگون تاخته شمشیر بیرون آخته بر شب شبیخون ساخته خونش بعمدا ریخته . خاقانی . ♦ شبیخون ساز ؛ که تدارک تاخت شبانه کند. ♦ شبیخون سازی ؛ عمل شبیخون ساز : جهان ناگه شبیخون سازیی کرد پس آن پرده لعبت بازیی کرد. نظامی . ♦ شبیخون کردن ؛ شبیخون بردن . تلبیت . (ترجمان القرآن ) : بر ایشان به ناگه شبیخون کنم خبر زی شه آید که من چون کنم . فردوسی . چو تو ساز جنگ و شبیخون کنی ز خاک سیه رود جیحون کنی . فردوسی . چو شب تیره گردد شبیخون کنم ز دل ترس و اندیشه بیرون کنم . فردوسی . وآن خط سیه چون سپه مورچگان است بر برگ گل و برگ سمن کرد شبیخون . معزی . ای جان جهان من از تو کی برگردم دور ازتو مگر اجل شبیخون کندم . سوزنی . تو دشمنی نه دوست که بر جان من کنند ترکان غمزه ٔ تو شبیخون به دوستی . خاقانی . بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی که با آن سرخ گلها داشت خویشی . نظامی . ترسم از آن شب که شبیخون کنند خوارت از این بادیه بیرون کنند. نظامی . بر او شاه گر یک شبیخون کند ز ملکش همانا که بیرون کند. نظامی . ♦ شبیخون گرفتن ؛ شبیخون کردن : سراسر همه رزمگه خون گرفت تو گفتی به روز او شبیخون گرفت . فردوسی . ♦ شبیخون گزیدن ؛انتخاب تاخت شبانه کردن : در عالمی که راه ز ظلمت به ظلمتی است از نور سوی نور شبیخون گزیده ایم . خاقانی .