شتابزده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شتابزده . [ ش ِ زَدَ / دِ ] (ن مف مرکب ) مقابل بسته کار. دستپاچه . عجول : طاهر مستوفی را گفت او از همه شایسته تر است اما بسته کار است و من شتابزده در خشم شوم، دست وپای او از کار بشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٣). عرق به برگ گلت میدود شتابزده نگاه گرم که این نقش را به آب زده . صائب . ◄ گستاخ و تند و متهور. ◄ بی فکر. (ناظم الاطباء).