شتابنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شتابنده . [ ش ِ ب َ دَ / دِ] (نف ) شتاب کننده . عجله کننده . آدم دستپاچه . بی صبر. بی آرام . عجول . (ناظم الاطباء). تعجیل کننده . حثیث . (ترجمان القرآن ). سَریع. (دهار). طَحور. (منتهی الارب ). عَجول . (ترجمان القرآن ). عَجیل . (منتهی الارب ). مُکتِع. (منتهی الارب ). مُکرِب . (منتهی الارب ) : چو رستم شتابندگان را بدید سبک تیغ کین از میان برکشید. فردوسی . سپاهی شتابنده و راهجوی بسوی بیابان نهادند روی . فردوسی . به قدرت حق تعالی آدم را به زمین نهاد تا برخیزد فرشتگان گفتند این بندگان شتابنده خواهد بود. هنوز یک نیم زیرین او گل است میخواهد که برخیزد. (قصص الانبیاء ص ١٠). به آواز او شه شتابنده گشت ز گرمی چو خورشید تابنده گشت . نظامی . شتابنده ٔ راه دیگر سرای چنین گفت کایزد بود رهنمای . نظامی . شتابنده چون سوی کشور شتافت به آهستگی مملکت بازیافت . نظامی . عَتِل ؛ مرد شتابنده به بدی . عَجول ؛ نیک شتابنده . مُواشِک ؛ شتابنده ٔ تیزرو. (منتهی الارب ).