شتربان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شتربان . [ ش ُ ت ُ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) اشتربان . ساربان . ساروان . راننده ٔ شتر. به معنی ساربان که از عالم (از قبیل ) فیل بان باشد. (آنندراج ). ساربان و کسی که خدمت شتر میکند. (ناظم الاطباء).جامل . جمال . ضفاط. فداد. (منتهی الارب ) : دهقان بی ده است و شتربان بی شتر پلان بی خر است و کلیدان بی تزه . لبیبی . از زلف تو بوی عنبر و بان آید زان تنگ دهان هزار چندان آید زلف تو همی سوی دهان زان آید خربنده به خانه ٔ شتربان آید. فرخی . تبیره زن بزد طبل نخستین شتربانان همی بندند محمل . منوچهری . شتربان و فراش با دیگ پر نبودند جز پیشکار علی . ناصرخسرو. چنین گویند شتربانی شتر گم کرده بود و در آن بیابان میگردید. (قصص الانبیاء ص ١٥٢). معاویه کسان را با آن شتربان بفرستاد. (قصص الانبیاء ص ١٥٢). گه حبل به گردن بر مانند شتربان گه بار به پشت اندر ماننده ٔ استر. ناصرخسرو. این است آن مثل که فروماند خربنده خر به خان شتربانی . ناصرخسرو. حله هاشان از پلاس و گیسوانشان از مهار پاره ها خلخال و مشاطه شتربان دیده اند. خاقانی . بفرمود شه تا از آن خاک زرد شتربان صد اشترگرانبار کرد. نظامی . گر شتربان اشتری را میزند آن شتر قصد زننده میکند. مولوی . شتربان را گفتم دست از من بدار. (گلستان ). شتربان همچنان آهسته میراند. سعدی . شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز. سعدی . صانق ؛ شتربان ماهر در خدمت شتران . لسس ؛ شتربانان زیرک وماهر. معرس ؛ شتربان ماهر در شتربانی که براند وقت نشاط و فرود آید وقت سستی . معقب ؛ شتربان ماهر. هامل ؛ شتر به چرا گذاشته بی شتربان . (منتهی الارب ). ♦ امثال : شتربان درود آنچه خربنده کشت . نظامی . نظیر: میراث خرس به کفتارمیرسد. (امثال و حکم دهخدا). رجوع به اشتربان شود. ◄ مالک شتر. (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی