شجام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شجام . [ ش َ ] (اِ) سجام . سرمای سختی باشد که درختان را بخشکاند. (برهان ). سرمای سخت بود. (فرهنگ نظام ) (لغت فرس اسدی ). شخته . سرمازدگی . سرمای سخت بود که درختان را خشک گرداند. (اوبهی ). شجد. شجن . سرمای سخت . (فرهنگ جهانگیری ) : سپاهی که نوروز گرد آورید همه نیست کردش ز ناگه شجام . دقیقی . سپاهی که نوروز گرد آورید شجامش به یک دم فروخوابنید. فردوسی . ♦ شجام زدگی ؛ یخ زدگی . سرمازدگی . سرماخوردگی . ♦ شجام زدن کسی را ؛ سرما زدن او را. (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن ).