شحط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شحط. [ ش َ ] (ع اِ) چوبکی که نزدیک درخت رز نهند تا زمین نگاه دارد آن را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). چوبکی که پهلوی درخت انگور نهند تا بدان بر وادیج خود برآید. ◄ مانع. سد. ج، شحوط. (از دزی ج ١ ص ٧٣٢). ◄ خط. سطر (نوشته شده ). (از دزی ج ١ ص ٧٣٢). شحطة.
شحط. [ ش َ ح َ ] (ع مص )دور شدن . (منتهی الارب ). ◄ تنک کردن مزاج شراب را. (از منتهی الارب ). ◄ ذبح کردن شتر. (از منتهی الارب ). ◄ سبقت نمودن از کسی و دور شدن از آن . (از منتهی الارب ). ◄ چوبی را در پهلوی بیخ رز نهادن تا بدان بر وادیج خود برآید. (منتهی الارب ). ◄ پر کردن اناء. (از منتهی الارب ). ◄ دور شدن از حق و درگذشتن از مرتبه ٔ خود. (از منتهی الارب ). ◄ رسیدن شتر به نهایت قیمت خود. (منتهی الارب ). تجاوز کردن بهای شتر از حق و مرتبه . (از اقرب الموارد). ◄ ریخ زدن . ◄ بانگ کردن مرغ . ◄ نیش زدن عقرب . ◄ بسیار کردن آب شیر را. ◄ بریدن امید. شَحط. شحوط. مشحط. (منتهی الارب ). ◄ سرنگون کردن . ◄ مکیدن مایه ای بوسیله ٔ لوله . ◄ کشیدن . بدنبال خود کشیدن بر روی زمین . (از دزی ج ١ ص ٧٣٢).
شحط. [ ش َ ] (ع مص ) شحوط. سرگین افکندن مرغ . (منتهی الارب ). ◄ طپیدن کشته در خون . (منتهی الارب ). رجوع به شَحَط شود.