شخانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شخانیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) سبب خیره شدن . (ناظم الاطباء). ◄ شخاییدن . شخاوان . (از فرهنگ رشیدی ).
شخانیدن . [ ش ُ دَ ] (مص )خراشانیدن با ناخن . ◄ خراشیدن فرمودن . ◄ ریش کردن . ◄ خلانیدن و سبب خلیدن شدن . (ناظم الاطباء). اما در هر سه معنی ممکن است محرف شخائیدن باشد که مرادف شخودن است : چو بشنیدشاه آن پیام نهفت ز کینه لب خود شخانید و گفت . لبیبی . ◄ جستن کنانیدن . (ناظم الاطباء). اما این معانی مختص به این فرهنگ است .